به خودم قول داده بودم این جا رو ماتم کده نکنم.
ولی الان نیاز دارم که ذکر مصیبت کنم.
این پست غمگینه.اگه ناراحت میشین لطفا نخونینش.
نمیتونم احساسی رو که الان دارم توصیف کنم.
اعتراف مبکنم تبدبل به ربات شدم.
کارهای برنامه ریزی شده رو از سر وظیفه انجام میدم.بدون هیچ حسی.....
مصنوعی میخندم.مصنوعی راه میرم.مصنوعی غذا میخورم و حتی مصنوعی نفس میکشم.
هیچ علاقه ای به انجام هیچ کدومشون ندارم.
فقط انجام میدمشون چون قانونا باید انجام بشن.
نمیدونم کی این کارها شکل طبیعی خودشون رو پیدا میکنن.
نمیدونم ایا دوباره روزی میرسه که این کارها رو انجام بدم ،چون دوستشون دارم یا نه...
من در مورد خودم آدم فوق العاده سختگیری هستم.خصوصا در مورد احساساتم.
به 1001 دلیل غمگین بودنم رو قانونی نمیدونم.معمولی ترین و اولیه ترینش اینه که تنم سالمه.حال هم ندارم بقیه ی دلایلم رو بگم.
حالا که از شوک اولیه دراومدم ،هر چند لحظه چشمام پر از اشک میشه.توان هیچ کاری رو در خودم نمیبینم.
میخوام دوباره شروع کنم ولی حتی نزدیک شدن به کتاب ها عرق سرد رو تنم مینشونه.
علاوه بر اون نمیدونم چی باید بخونم.منابع عوض میشه که هیچی،حتی نمیدونم قراره جزوات کدوم موسسه رو بخونم.
سر در گمی بدیه.واقعا نمیدونم میخوام چی کار کنم.برخلاف همیشه و برای اولین بار تو تمام زندگیم،برنامه ندارم و نمیتونم برنامه بریزم.
از زمانی که یادم میاد،نه تنها برای خودم بلکه برای بقیه هم برنامه میریختم.رهبر خوبی بودم،ولی الان از رهبری روح خودم هم عاجزم.
به خاطر این همه ضعف از خدا خجالت میکشم.نمیتونم سرم روبالا بگیرم و به آسمونش نگاه کنم.
خدایا منو ببخش .میدونم که باید دوباره بلند شم.میدونم.ولی تنهایی نمیتونم.بهم قدرت بلند شدن بده.
خدایا کمکم کن...
نگار
نظرات شما عزیزان:
درس خون 
ساعت21:40---30 ارديبهشت 1392
سلام من تو پارس مدیک عضوم میخام سال دیگه امتحان بدم دنبال اطلاعات میگردم
تو پارس مدیک دیدم دکتر زی زی گولو و دکتر مد مد اینگار از ازمون راضی بودن خواستم پیام بدم بهشون درباره روش کاری بپرسم نتونستم میتونم ی خواهشی از شما که کاربر ویزه هستین بکنم که ار این دونفر بپرسین واطلاعات رو به من همینجا بنویسین . چون اونجا من دسترسی به پپیام و پست ندارم. خیلی ممنون میشم. منتطر هستم
پاسخ:تو قسمت عمومی پست بذارین،جوابتون رو میدن.فکر کنم تو این سایتhttp://www.dastyari
-pezeshkan.com/ فعال باشن.از خودشون سوال کنید،به نظرم بهتر باشه
پزشک ایران 
ساعت13:29---30 ارديبهشت 1392
سلام خوبین وبلاگ زیبایی دارین
میشه یک سوال بپرسم چرا شماها همه دکتر زیز یزگولو و دکتر مدمد رو فقط بخاطر اینکه نمره هاشون خوب میشه مورد توهین وتمسخر قرار دادین
بنطرم کار درستی نبود
من که خیلی بیشتر از اینا از جامعه پزشکیمون انتطار داشتم
موفق باشین دکتر
پاسخ:یادم نمیاد شخصا در تمام زندگیم کسی رو مسخره کرده باشم مگر به شکل شوخی با دوستای فوق العاده نزدیکم.در مورد دیگران باید به خودشون تذکر بدین. و ازشون بپرسین چرا رفتارشون با این 2 نفر دوستانه نبوده.و در ضمن یک طرفه به قاضی نرید چون منصفانه نیست.ممنون از حضورتون در این جا.
دکتر ب 
ساعت13:40---27 ارديبهشت 1392
سلام یه سوال داشتم ازتون میشه بگین چرا اینقدر راحت حرف میزنین و هیچ عملی تو کار نیست؟خیلیا وقتی نوبته خودشون میرسه از هر بیرحمی بیرحمترن چرا؟واقعن چقدر به حرفاتون ایمان دارین؟
پاسخ:دکتر جان این پست رو بخونید.بله 100 درصد ایمان دارم
پزشک 
ساعت10:24---17 ارديبهشت 1392
سلام
میتونم بپرسم چه جز وه ای چند دور وچند شدید ؟
پاسخ:من ترکیبی از پارسیان و کرمی میخوندم.نمرم رو نمیگم.خوب نشد
از نگار به آناهیتا 
ساعت19:10---13 ارديبهشت 1392
ممنون آناهیتا جان.لطف داری عزیزم.آره قبول دارم.مصلحتی تو کاره...
سوگل 
ساعت14:48---13 ارديبهشت 1392
همه ی اینا تموم میشه و وقتی رزیدنت شدین به این روزاتون می خندین .
پاسخ:واقعا ممنون سوگل عزیزم.حرف هات آرومم میکنه...
پسر ایرونی 
ساعت9:57---12 ارديبهشت 1392
به قول معلم شهیدمان
دکتر علی شریعتی:
<اگر مرا بر دار کشند
یا همچون عین القضات شمع آجینم کنند
لذت شنیدن یک آه را بر دلشان خواهم گذاشت>
پاسخ:ولی خیلی سخته
پسر ایرونی 
ساعت9:50---12 ارديبهشت 1392
تو را من دوست می دارم، تو را ای خاک خونینم
تو را من دوست می دارم، تو را ای خاک ؛ من ، بس دوست می دارم .
تو را ای خاکِ غمگینم ، تو را ای تربت پاکم ، تو را در زیر پای ترک و تازی دوست می دارم .
وقیقاچِ تموچین دوست می دارم .
رگم بی یاد تو ای خاک ! سکوتی مرگزا دارد .
و یاد تو همیشه در رگم جاریست .
تو را ای سرزمین ِ « پاکِ پاکان » دوست می دارم
هنوز از بوی ِجوی ِمولیان تو ، تنم سرشارِ باران است .
من آن باران ِسرشار تو را ، بس دوست می دارم .
من آن مهتابِ « نخشب » را؛ عروسان ِخرامان ِخراسان ِتو را هم دوست می دارم
تو را با پیکر صد پاره ات در برزن تاریخ ، ز آمو و بخارا ، تا لب رود ارس ، من دوست می دارم .
تو را ای خاک غمگین ستم دیده ! تو را ای وجهت ِ تاریخ، چو سهراب جوانم ، من همیشه دوست می دارم .
تو را با قصه ی « پیر کمانگیرت »، تو را با یادهای تلخ و شیرینت
تو را با چاهِ شقادِ « برادرکُش »، تو را با ناله ی غمبار رستمهات
تو را با خون رنگین سیاوُشهات ، تو را با گریه ی تهمینه ها ، در سوگ فرزندان ،
تو را من ، با تمام هستی خود ، دوست می دارم.
مرا بگذار و بگذر، های ای چاوش ِ « کوچ آوا » !
من آن خشت خراب « بُست » را ، بر گرده های گرم بستان ، دوست می دارم .
مرا سبزینه درهای بهشت ، حاشا که از یاران جدا سازد !
من آن ریگ روان تفته ات دوست می دارم .
مرا با نام تو غسل شهادت داد مادر ، لیک ، تو را من ، ای شهید باستانی ! دوست می دارم .
ز بلخ ارغنون خیزت ، کنون آهنگ غم خیزد ، من آن غمهای سنگین شب آجین تو را هم دوست می دارم .
تو را ای مادر غمگین ، تو را ای خاک ! چو پرواز بهارین پرنده از قفس ، من دوست می دارم .
تو را ، چون شوکت فرخنده ی زرتشت ورجاوند ، تو را با حرمت تندیس تاریخ ستمبارت ،
چو مجنون با سراب سبز لیلی دوست می دارم .
بلندای زمینت را ، دماوند خموشت را ، و تفتان نجیبت را ، به ژرفای رگم چون خنده ی خورشید ،
و چونان واژه ی پاک سحرگه ، دوست می دارم .
تنت از آتش نادانی اسکندر بد مست می سوزد، من آن خاکستر دامان پاکت را، درون چشمهایم دوست می دارم .
مرا با خاک خونین تو پیوندی و پیمانیست .
من این پیوند را تا پای جانم ، دوست می دارم .
گرم پیوند جان از حلقه تن ، بگسلاند چرخ ، هنوز آن ذره های خاک مظلوم تو را، من دوست می دارم .
نه کاووسان و داراها ، نه خسروها و نوشروان ، بل آن غمزادگان عاشقت را ، دوست می دارم .
به پستوی دلم غوغای عشق است و سرود هجرت یاران ، تو را پنهان ز چشم اهرمن ، در هشتی جان ، دوست می دارم.
مرا نفرین مکن ای خاک ، که اینک باز ، تو را با قصه های تلخ تاریخت، درون کوچه های بیهق و باروی نیشابور ،
ز پشت نیزه سرخ تَتَر ، من دوست می دارم .
هَلا ای اَبر ، ای باد سحرگاهی، بگو از من به اخترهای رخشان هزاران کهکشان پیر، که من این خاک خونین را
همیشه دوست خواهم داشت
ز من بگذار و بگذر ، های ای چاوش کوچ آوا، که این خاک عزیزم را ،
همیشه دوست خواهم داشت .
کرمان : مهرماه 1369
شادروان استاد دانشگاه
دکتر حسین سندگل، تنکارشناس (فیزیولوژیست) از زابل
پاسخ:خیلی قشنگ بود و چه قدر مظلومه این خاک....
ویانا 
ساعت23:04---11 ارديبهشت 1392
سلام مدتی بود میخوندمتون. ازت ی سوال داشتم اما الان خیلی ناراحتی ببخش الان میپرسم ازت.من لیسانس دارم و میخ.ام واسه پزشکی بخونم به نظرتو ارزش داره عمرمو بذارم واسه چیزی که نمیدونم میشه یا نه؟یا بهتر بگم احتمال شدنش کمه ولی دوست دارم خیلی
پاسخ:ویانا جان دوست داشتن خالی اصلا کافی نیست.به نظر من ارزشش رو نداره.بیرون ه پزشکی بقیه رو کشته،توش خودمون رو....
اناهیتا 
ساعت19:24---11 ارديبهشت 1392
نگار جان واقعا از قلمت و احساست لذت میبرم هم اینجا وهم اونجا که خودت بهتر میدونی(خواستم تبلیغ نکرده باشم.
)
میگن عزای عمومی عروسیه...
ابجی گلم من مطمئنم حالمون خوب میشه...
اینها هم همش مصلحته...مصلحتی که دیر یا زود بر ما روشن میشه ....ان شاالله